از بوی خوش تو مستم ای دوست بر دوش دلم بار غمت سنگین است دور از تو همیشه قلب من غمگین است
آن شب که دلت شکست یادت باشد تا وان شکستن دل من این است 
با هست تو هستم ای دوست
تا جام محبتت چشیدم
از هرچه به جز تو رستم ای دوست
آن توبه که دوش کرده بودم
با یاد غمت شکستم ای دوست
صدبار به آزارم گر بکوشی
هر بار تورا پرستم ای دوست
قطره ، دلش دریا می خواست. خیلی وقت بود که به خدا گفته بود. هر بار خدا می گفت: " از قطره تا دریا راهی است طولانی. راهی از رنج و عشق و صبوری.هرقطره را لیاقت دریا نیست." خدا قطره را به دریا رساند. قطره طعم دریا را چشید... طعم دریا شدن را.اما... روزی قطره به خدا گفت: " از دریا بزرگ تر هم هست؟ "خدا گفت: "هست." قطره گفت: "پس من آن را می خواهم.بزرگ ترین را. بی نهایت را." خدا قطره را برداشت و در قلب آدم گذاشت و گفت: " اینجا بی نهایت است." آدم عاشق بود. دنبال کلمه ای می گشت تا عشق را درون آن بریزد. اما هیچ کلمه ای توان سنگینی عشق را نداشت. آدم همه ی عشقش را درون یک قطره ریخت. قطره از قلب عاشق عبور کرد. و وقتی که قطره از چشم عاشق چکید، خدا گفت:
قطره عبور کرد و گذشت.
قطره ایستاد و منجمد شد.
قطره روان شد و راه افتاد.
و به آسمان رفت.
و هر بار چیزی از رنج و عشق و صبوری آموخت.
تا روزی که خدا گفت: " امروز روز توست.روز دریا شدن."
"حالا تو بی نهایتی، زیرا که عکس من در اشک عاشق است!"

| ||||||